|
|
|
|
|
بالاخره همه گاهی گذارشون به اونجاهایی که دوست ندارن میفته!
مثلا اینجانب که از بعضی جوانب هیچ ارتباطی با جنسیتم ندارم ، آرایشگاه رفتن برام عذابیست الیم و پای صحبت بعضی از خانمهای محترمه نشستن (که فقط تخمه آفتابگردونش کمه) شکنجه ایست طاقت فرسا... چند روز پیش بود، گذارم همونجایی افتاد که نباید. مثل بچه ایی که داره میره آمپول بزنه، رفتم و نشستم یه گوشه به چرت زدن. بعد از مدتی خانمی وارد شد که فقط پنج دقیقه بعد از ورودش فهمیدم که خانمیست مهم!! پولدار!! تحصیلکرده!! و همه این اطلاعات نفیس از سخنرانیهای خود این عزیز بدست اومد! همینطور که با صدای بلند ابراز وجود میکرد و از قرارش با رؤسای فلان و نیاز به حضورش در اداره بهمان میگفت ، یاد خاطره ای افتاد که با دوستانش به منچستر داشت و برای خوشرنگتر کردن این مهم سعی داشت که مابین کلماتش چند کلمه انگلیسی هم بلغور کنه!! من بودم و چندتا از بچه های پروژه که رفته بودیم منچستر،سال... ممممم ... ناینتین ناینتی ایت بود، هزارو نهصد ونود و سه... خیلی هم خالی از لطف نیست آدم گاهی گذارش به اونجاهایی که دوست نداره بیفته!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 19:18 توسط نازبانو
|
|
||
|
|
|
|
|
برگشتم...
برگشتم که بنویسم...بعد از یه چیزی نزدیک یک سال! نه اینکه تو این چند وقت نمی نوشتم...نه...رو کاغذ بود و یه جورایی خیلی مال خودم بود. ولی از خدا که پنهون نیست از خودم چه پنهون انگاری این کرم نوشتن نمیخواد ول کنه...(هر کی ندونه میگه:اوه... بابا...نویسنده...) نه بابا منظورم همین غرغراییه که... باید حرف زد ... یاد دکتر شریعتی افتادم :من حق ندارم. چه حقی؟ هیچ حقی. حق حرف زدن.حتی حق داشتن یک چاه......... بگذریم،دوباره اومدم. اما یه چیزایی تو این یه سال یه جورایی فرق کرده! لباس سفید پوشیدم... یه حلقه رفت تو دستم... یه کم عسل مزه مزه کردم و... برای من که همیشه فکر میکردم این قانون نیست ، یه اتفاقه، اتفاق افتاد. و چه خوب که اونی رو دارم که انگار همیشه بوده. بگذریم، دوباره اومدم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 16:33 توسط نازبانو
|
|
||
|
|
|
|
|
من به دنیا اومدم. خونه رو خریدن . پلاک ۳۶
همین این شد یکی از دلایل خوش قدم بودن من!! مامان و نسرین دستای منو میگرفتن و از اینکه میتونم تاتی تاتی کنم خوشحال میشدن. ددی منو میذاشت رو دوشش و دور خونه میگردوند. من و نسرین خاله بازی میکردیم.یه چادر از دستگیرهء در اتاق به در کمد می بستیم و دو تا خونه درست می کردیم و باورمون میشد که خانم خونه ایم. نسیم هم اومد. پشت پنجره وایساده بودم تا مامان و ددی رو ببینم که از ماشین پیاده میشن با یکی دیگه که قبلا نبود. شدم آبجی وسطی. من و نسرین نقاشی می کشیدیم. -ددی ! نقاشی کدوم قشنگتره؟ از مدرسه میومدم. مامان تو آشپزخونه بود. اتاق من و نسرین یکی نبود. من بودم و نسیم . نسرین تو اتاقی بود که با دیوار شیشه ای از ما دوتا جدا شده بود. نسرین از دانشگاه میومد. می رفتیم تو تراس چایی میخوردیم. دوباره اتاق من و نسرین یکی شد. دیوار اتاق شد دفترخاطرات! امیر اومد. نسرین و امیر رفتن. می رفتم تو تراس و یواشکی گریه می کردم.جای نسرین و امیر خالی بود. آرمین هم اومد و با نسیم رفت. اتاق بغل که با شیشه از اتاقم جدا شده بود کسی نبود. من هنوز تو همون اتاق بودم. روی دفتر خاطراتم کاغذ دیواری کشیدم ولی هنوز می رفتم تو تراس و فکر می کردم که چقدر جای بچگیهام خالیه. من ۲۷ساله شدم. خونه رو فروختیم. پلاک ۳۶
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 13:44 توسط نازبانو
|
|
||
|
|
|
|
|
بالاخره این غیبت صغری تموم شد و من اینورا آفتابی شدم......
این یک ماهه زندگی شلوغ و پر اتفاقی داشتم. خوب و بد درهم ولی یه جورایی جدید و عجیب.از مریضی مامان گرفته تا... داشتم امروز به این فکر میکردم که وقتی خیلی خوشی چقدر به ضدحال نزدیکتری. داشتم امروز به این فکر میکردم که چقدر کلیشه های زندگی دست و پای ما آدما رو میبنده. داشتم امروز به این فکر میکردم که کاش همه چی تاریخ مصرف نداشت. کاش حرفها مثل یه قوطی کنسرو بعد از تموم شدن تاریخ مصرفشون نمی گندیدن. کاش ما آدما با گفتن : هرچه پیش آید خوش آید خودمون رو برای تموم شدن تاریخ مصرف آماده نمیکردیم. کاش میشد زندگی رو از الک رد کرد. آخه خیلی حیفه که وقتی خیلی خوشی ببینی که....... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 21:14 توسط نازبانو
|
|
||
|
|
|
|
|
به به ...نازی خانم... میبینم که ۲۷ ساله شدی و... خوب.. طبق برنامه های کلیشه شده: تولدت مبارک
باز هم ۵ اردیبهشت اومد و من یه رقم به رقمای سنم اضافه شد ۲۷=۱+۲۶به همین سادگی... اما عکس ۴ سالگیم هنوز فرقی نکرده؟! اما من هنوز دلم میخواد برم پیش مامانم دراز بکشم و فکر کنم که آرامش یعنی این. اما من هنوز دلم میخواد یه گلفروشی داشته باشم. اما من هنوز ترجیح میدم ساز بزنم و پی یه کار درست و حسابی؟؟؟!!!؟؟؟ نباشم اما من هنوز برای خدا نامه مینویسم. اما من هنوز نازیم.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 9:7 توسط نازبانو
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی زد رو شونم... برگشتم دیدم خدا داره نگام میکنه و لبخند میزنه... گفت:چشماتو ببند و دستت رو بیار جلو... چشمامو بستم و دستم رو بردم جلو... یه چیزی گذاشت کف دستم ... گفتم:یادم تو را فراموش؟! این چیه؟... داشت لبخند میزد. گفت:این یه ستارست...مال تو...ولی مواظبش باش... از ذوق گریم گرفت... اشکم افتاد رو ستاره و ستاره سوخت... خدا گفت:یادم تورا فراموش...سرم رو بلند کردم و نگاش کردم... هنوز داشت لبخند میزد... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 19:16 توسط نازبانو
|
|
||
|
|
|
|
|
مثل هرروز ظهر پیاده از خیابون سهروردی میومدم بالا...
-خانوم یه فال ازم میخری؟ نگاش که کردم دیدم تمیزه و خوش صورت با چشمای مهربون -آره دوباره فردا ظهر ... -خانوم فال نمیخواین؟ برگشتم دیدم بازم خودشه. با خنده و اخم گفتم:بازم که تویی. ببینم قراره من هرروز از تو فال بگیرم؟! - نه . هفته ایی دو. سه بار ـخوب یه فال به من بده. خودت انتخاب کن داشتیم با هم راه میرفتیم و سهروردی رو مثل هرروز ظهر میومدیم بالا -اسمت چیه؟ -بصیر -من هم نازی.بصیر چندسالته؟ -۱۰ سال -مدرسه چی؟ -تا پارسال رفتم ولی امسال نشد دوتایی وایساده بودیم کنار یه عروسک فروشی تو میدون پالیزی. یه دختر بچه که یه دستش یه خرس پشمالو بود و یه دستش تو دست مامانش از اونجا اومدن بیرون. من و بصیر هردو با نگاه دنبالشون کردیم. -خونمون شوشه. میخوام برم خانه کودک شوش -آره.حتما برو تا چند روز با بصیر سهروردی رو پیاده میومدیم بالا مثل هرروز ظهر و حالا دیگه مثل هرروز ظهر من با یه فال حافظ بقیه راه رو سرگرم بودم. چندوقته نیست.دلم براش تنگ شده و از هیچ بچه دیگه ایی فال نمیگیرم. آخه یادمه که یه روز به یکی از همین بچه ها گفت :این مشتری منه و دوست منه این چندوقته همش فکرم میره پیش بصیر. اینکه رفته خانه کودک شوش یا جای دیگه داره فال میفروشه و با نگاش دختر بچه ایی رو با یه عروسک و دست تو دست مامانش دنبال میکنه . نمیدونم .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 19:14 توسط نازبانو
|
|
||
|
|
|
|
|
از این قانون احمقانه ایی که بین آدما حاکمه دلم میگیره.
این که سایه باش تا دنبالت بدون...... باید کمرنگ حضور داشته باشی تا تو ذهن طرف پررنگتر بشی! باید نباشی تا عزیزتر باشی! باید تا جایی که میشه طاقچه بالا بذاری تا بالاتر بری! باید فرار کنی تا ...... وقتی بهش فکر میکنم یه جورای ناجوری دلم میگیره. مگه ما آدما چقدر فرصت داریم با هم باشیم تا دو روزش رو حساب کتاب کنیم که چطور نباشیم تا عزیزتر باشیم و دو روز دیگه هم این جفنگیات رو عملی کنیم و ...... نمیدونم...ولی وقتی بهش فکر میکنم دلم میگیره.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 11:49 توسط نازبانو
|
|
||
|
|
|
|
|
دو هفته ای شد که یه سر اینجا نیومده بودم.آخه از خدا که پنهون نیست از خودم چه پنهون دوباره افتادم رو دندهء (که چی؟)
هر کاری میخوام بکنم و به هر چی فکر میکنم و هر چیزی میبینم و نمیبینم آخرش به این نتیجه میرسم که : خوب که چی؟ نسرین هم که نیست و راستش یه جورایی احساس غریبی میکنم... این آدمیزاد پرمدعا هم که اینقدر ضعیفه که با یه سرماخوردگی همه زار و زندگیش میریزه به هم.راستش هنوز هم خوب نشدم و دیگه دارم از دست خودم کلافه میشم. خلاصه اینکه الان تا شروع به غرغر اساسی نکردم برم پی کارم. ولی خودمونیم...که چی؟؟؟؟؟؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 21:20 توسط نازبانو
|
|
||
|
|
|
|
|
از بچگی از سیاه بازی بدم میومد.
اون موقعها که کوچولو بودم از سیاه بازی نمایشی رو میشناختم که یه آدم زشت با صدای بد کارهای مسخره میکنه... که نه تنها خنده دار نیست بلکه یه جورایی ترسناکه. حالا که اونقدرا کوچولو نیستم میبینم همه سیاه بازی رو بلدن و بعضی وقتها حتی بدون اینکه خودشون بفهمن دارن یه کارای خنده دار یا ترسناک میکنن. از بچگی از جا موندن میترسیدم. اون موقعها که کوچولو بودم فکر میکردم آدم فقط تو خیابونای شلوغ جا میمونه... یعنی اگه دست مامانت رو ول کنی اون میره و تو میمونی. حالا که اونقدرا کوچولو نیستم فهمیدم که آدم یه جاهایی جا میمونه که هیچ ربطی به خیابونای شلوغ نداره. یهو میبینی یه جای خلوتی اون دور دورای فکرت جا موندی که از تنهایی داری خفه میشی... همه چی رفته و فقط تو موندی... چقدر بده آدم تو فکر خودش تو مخ خودش جا بمونه.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 22:42 توسط نازبانو
|
|
||